آلوده
-
تاریخ: 1395/11/19 ساعت: 3:53
تمام روز را در آیینه گریه می کردمxa0 و بهار پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود xa0تنم به پیله ی تنهاییم نمی گنجید و بوی تاج کاغذیم فضای آن قلمرو بی آفتاب را آلوده کرده بود نمی توانستم، دیگر نمی توانستم صدای کوچه، صدای پرنده ها صدای گم شدن توپ های ماهوتی و های هوی گریزان کودکان و رقص بادکنک ها ک...
طالبم
-
تاریخ: 1395/11/19 ساعت: 3:53
گلو درد کرد از بانگ کردن؛ هیچ بیرون نمی آیی؟
سپیده ای که مرا در گلو گره بندد
-
تاریخ: 1395/11/19 ساعت: 3:53
از خودم بودن بغض می کنم، اتفاق جدیدی که می افته. این تمام منه ولی نه نهایت من.xa0 سکوت همیشه نتیجه دادهxa0 xa0پس یه روز محقق میشیم.
سرگذشت شگفت انگیز املی پولن
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 7:33
اون تیکه ی املی که نینو از کافه میره بیرون، املی مثل آب پخش زمین میشه، حال منه وقتی تو یه کار مهم زیادتر از چیزی که لازمه ایکس بازی درمیارم. ایکس بازی میتونه سگ محل کردن باشه، میتونه دروغ گفتن باشه، میتونه پنهون کردن باشه، میتونه درس نخوندن باشه حتی. بعد پخش میشم. واقعا له میشم. تا لحظه ی آخرش مثل ک...
صرفا.
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 3:02
و من بیاندیشم چرا اینقدر سردم! و در پی یک عاشق تازه بگردم (با این که مهدی موسوی بیتو سروده)
تویی برابر تو چشم در برابر چشم
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 3:02
ساعت هشت و سی دقیقه ی بعد از ظهر، سین حجم تبدار خود را از روی بالش نمناکش بلند کرد. تخت بازوهایش را بلند کرد تا وی را در آغوش بگیرد و رفتنش را عقب بیاندازد اما دیر شد. همزمان با آهی، دست بی حالش، تخت، به کناری افتاد. سین، حالا لباسهایش را پوشیده و کنار پنجره ایستاده بود و به درد در حال محو شدن شقیقه...
واو به واو
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 3:02
خیلی جالبه که مُردن این قدر راحته. خیلی. دکتر تعریف می کرد که چطوری مرده از زیر ساختمون رد میشده و یه سنگ چند گرمی مغزشو از کار می ندازه و من دهنم باز می موند. البته این تعجب مربوط به خیلی سال قبله. هنوز نعش یه دختر زیر بلوک یه تنیو ندیده بودم. و شاید مرگ واقعا وجود نداره. یعنی میدونی؟ من دستای مادر...
سین
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 3:01
فقط انگار خسته م، از تاکتیکی رفتار کردن خسته م. بیا خودمون باشیم. بیا خودمون باشیم. بیا خودمون باشیم و به هیچی فکر نکنیم. بعد من قول میدم هیچی نشه.
بوم
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 20:06
دیشب تو خواب پیانو زدم. امروز تو بیداری، بهش فکر می کنم.
در حکم یک نعره لب دوختن
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 20:06
یکی از بچه ها حرف قشنگی زد. گفت من یه فکر ایده آلی دارم. بیا تصور کنیم بعد از این که آزمون مرحله دوم رو دادیم تصادف کردیم و رفتیم تو کما. الانم باید یه دوره ی نقاهتیو بگذرونیم و شروع کنیم کنکور خوندن. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. حس می کردم خیلی آسون تر از اینا باشه. دیروز نقره م رو در آوردم از کیفم و ...
لا یأت بمثلها اعادیک
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 20:06
یک رابطه ی بالغ و سالم چیزی نیست که تو رمانا و فیلما می بینیم. یک رابطه ی سالم و بالغ چیزی نیست که پر از جنجال و آشوب باشه. پر از درگیری و استرس و فکرای بیخود کنه آدم رو. حوصله شکافتن موضوع رو ندارم راستش اما اومدم بگم که تاسف باره که خودمون رو گول می زنیم و درگیر همچین چیزایی میشیم و شکست هایی میخو...
باختم آخر بازی همگی دست زدند
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 20:06
زیادی جدی شده زندگی.xa0
مثلا آیم د هیرو آو دیس استوری و زرشک!
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 20:06
چند وقت پیش داشتم فکر می کردم سینما گند زده تو تصورات من یا مشکل از خودمه کلا؟ مثلا یه تیکه ی مسترنوبادی هست که آقا هنوز پونزده شونزده سالشه و معشوقه ی آبیش اذیتش کرده با کاراش. سوار موتورش میشه و با سرعت می رونه و چند تا تصمیم مهم می گیره و بلند بلند فریادشون می زنه. بعد می بینیم که رسیده به چیزایی...
این صبر که می کنیم تا چند
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 20:06
کیفیتی از شوریدگی در من هست که از دستش کلافه م و در عین حال دوستش دارم، به مادرانه ترین شکل. از این به بعد تجربه ها رو باید بنویسم یه جا. ترجیع سعدی رو حفظ شدم تقریبا. باید بمونه این آشفتگی، این تقلای درونی، یا باید ازش جدا شد؟ اصلا میشه ازش جدا شد؟ اگر شاعر بودم یا نویسنده یا موسیقی ساز (!) باهاش ک...
فولیش.
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 20:06
وقتی نمی شود که فقط گفت.