
ساعت هشت و سی دقیقه ی بعد از ظهر، سین حجم تبدار خود را از روی بالش نمناکش بلند کرد. تخت بازوهایش را بلند کرد تا وی را در آغوش بگیرد و رفتنش را عقب بیاندازد اما دیر شد. همزمان با آهی، دست بی حالش، تخت، به کناری افتاد. سین، حالا لباسهایش را پوشیده و کنار پنجره ایستاده بود و به درد در حال محو شدن شقیقه اش فکر می کرد. رگبار شروع شد. چیزی کنار گوشش با بدجنسی زمزمه کرد:"امشب هم اولین قطره سهم تو نیست"...
ادامه مطلب
چند وقت پیش داشتم فکر می کردم سینما گند زده تو تصورات من یا مشکل از خودمه کلا؟ مثلا یه تیکه ی مسترنوبادی هست که آقا هنوز پونزده شونزده سالشه و معشوقه ی آبیش اذیتش کرده با کاراش. سوار موتورش میشه و با سرعت می رونه و چند تا تصمیم مهم می گیره و بلند بلند فریادشون می زنه. بعد می بینیم که رسیده به چیزایی که اون شب خواست. بعد الان من دو سه ساله به هیچ تصمیمی پایبند نیستم چون انگار به این باور دارم که باید یه زخمی بخوری و بعدش با موتور و سرعت بالا برونی و تصمیماتو فریاد بزنی و اگه این جوری نباشه اصلا درست نیست. نه این که گوشه ی خونه بگی بسه دیگه جمع کن خودتو و بلند ...
ادامه مطلب