خرید بک لینک

یکی از بچه ها حرف قشنگی زد. گفت من یه فکر ایده آلی دارم. بیا تصور کنیم بعد از این که آزمون مرحله دوم رو دادیم تصادف کردیم و رفتیم تو کما. الانم باید یه دوره ی نقاهتیو بگذرونیم و شروع کنیم کنکور خوندن. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.

حس می کردم خیلی آسون تر از اینا باشه. دیروز نقره م رو در آوردم از کیفم و گذاشتم جلوی دید و تصمیم گرفتم حیات گیاهیم رو - دراز کشیدن روی تخت و گریه کردن و رد کردن تمام دعوت های این ور و اون ور رفتن و التماس به مامان که مهمونی نگیره -تموم کنم.

امروز، دیدم آسون نیست. دیدم گوشه گوشه ی شهر پر از خاطره ست و من پر از تلخی ای که هیچ ربطی به رنگ مدالم نداره. از اول انباشته شد و توجهی نکردم بهش و شده قوز بالا قوز تو این عرصات. دیدم طعنه ها سخت میشینه و سخت تر بلند میشه. از اول نباید لحظه ای زندگی می کردم. باید با هیچ کس راجع به هیچ کس دیگه ای حرف نمی زدم. باید به هیچ کس دایرکت نمی دادم. تو کلاس با هیچ کس نگاه همدلانه رد و بدل نمی کردم. باید بدبین می رفتم و بر می گشتم و با کسی آشنا نمی شدم. باید این شیوه ی هر کاری دلت خواست انجام بده رو رها می کردم و هر کاری عقلم می گفت رو انجام می دادم. هدف من از المپیاد گم شد بین موج اعتماد به نفس و نقابا و پررنگی و زرق و برق دانش پژوهان دانشگاه شهید رجایی و وقتی خالی شدم از اون همه سر و صدا، تازه فهمیدم که چه اشتباهی کردم ولی بازم به خودم حق می دم. شاید خودخواهی باشه و شاید دلسوزی. هر کدومش، حق می دم. به این که کتابای سال چهارمو نگاه کنم و دردم بگیره حق می دم. لوس بازی به نظر میاد این سوگواری ولی خودم خوب می دونم که چقدر نیاز دارم بهش...

اگر برآم از تحمل بار دفاع کردن از خودم همه چیز شاید ملایم تر بشه. اگر.

برچسب: در حکم یک نعره لب دوختن, نویسنده: باران کمالی تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 20:06

صفحه بندی