خرید بک لینک

چند وقت پیش داشتم فکر می کردم سینما گند زده تو تصورات من یا مشکل از خودمه کلا؟ مثلا یه تیکه ی مسترنوبادی هست که آقا هنوز پونزده شونزده سالشه و معشوقه ی آبیش اذیتش کرده با کاراش. سوار موتورش میشه و با سرعت می رونه و چند تا تصمیم مهم می گیره و بلند بلند فریادشون می زنه. بعد می بینیم که رسیده به چیزایی که اون شب خواست.

بعد الان من دو سه ساله به هیچ تصمیمی پایبند نیستم چون انگار به این باور دارم که باید یه زخمی بخوری و بعدش با موتور و سرعت بالا برونی و تصمیماتو فریاد بزنی و اگه این جوری نباشه اصلا درست نیست.

نه این که گوشه ی خونه بگی بسه دیگه جمع کن خودتو و بلند شی بری.

یا مثلا هر اتفاق گندی که می افته منتظرم بتونم همه چیزو درست کنم و آرنولدبازی و این بساطا ، تاثیر مستقیم دیزنی :دی

مثلا میگن سپیده عزیز مرده، من میگم نه واسا. میگن بابا بیا ختمشه، میگم نه واسا، بعد "آهان".

فقط دارم سعی می کنم بیان کنم اینو، که انگار باید بازسازی شم. انگار باید تراپیست خودم باشم باز که حال خودمو خوب نگه دارم، بعد می بینم اعتیاد پیدا کردم به این که خیلی بد بگذره و تحمل کنم، بد بگذره و تحمل کنم و وقتی همه چیز عادی شد، منتظر باشم دوباره یه چیز بدی اتفاق بیفته و وقتی اتفاق افتاد بگم آخیش! داشت دیر می شد.

احمقانه ست. خیلی. ولی متاسفانه چیزی شبیه به همینه، یکم جدی تر.

عادت کردم که منتظر تراژدی باشم.

+ چقدر این اواخر لنگ می زنم تو نوشتن:) نمی تونم "بگم" انگار. تماما نشات گرفته از بی اعتمادی به خودمه.

و البته حرفه ای بودن وبلاگایی که می خونم و کماکان تینیجرطور نوشتن خودم:))

ای بابا.


برچسب: نویسنده: باران کمالی تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 20:06

صفحه بندی