ساعت هشت و سی دقیقه ی بعد از ظهر، سین حجم تبدار خود را از روی بالش نمناکش بلند کرد. تخت بازوهایش را بلند کرد تا وی را در آغوش بگیرد و رفتنش را عقب بیاندازد اما دیر شد. همزمان با آهی، دست بی حالش، تخت، به کناری افتاد.
سین، حالا لباسهایش را پوشیده و کنار پنجره ایستاده بود و به درد در حال محو شدن شقیقه اش فکر می کرد.
رگبار شروع شد.
چیزی کنار گوشش با بدجنسی زمزمه کرد:"امشب هم اولین قطره سهم تو نیست"
برچسب: تویی برابر تو چشم دربرابر چشم,تويي برابر تو چشم دربرابر چشم,
نویسنده: باران کمالی