خیلی جالبه که مُردن این قدر راحته. خیلی. دکتر تعریف می کرد که چطوری مرده از زیر ساختمون رد میشده و یه سنگ چند گرمی مغزشو از کار می ندازه و من دهنم باز می موند. البته این تعجب مربوط به خیلی سال قبله. هنوز نعش یه دختر زیر بلوک یه تنیو ندیده بودم.
و شاید مرگ واقعا وجود نداره. یعنی میدونی؟ من دستای مادربزرگمو یادمه وقتی موهامو می بافت و خوب که تمرکز کنم دوباره حسش می کنم.
اینا، شروع اضافه شده یه فکر ثابت به جزیره ی اُلاف مغزم بود. حس می کنم دیگه گنجایششو ندارم.
راستی
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود
+ آدمی باشی که به برداشت ها اهمیت نمیده و هر کاری در لحظه صلاحه انجام بدی، مردم رو خیال برداره. لعنت.
برچسب: واو به واو,
نویسنده: باران کمالی