یک.
درد کشیدن، همواره همراه امیدی غریزی به لحظات بعد از درده.
وقتی حسش می کنی که مریض و دردزده باشی و تصویر قوی ای بیاد جلوی چشمت از چندین ساعت و روز آینده که نه شدت گرفتنی در کار بوده و نه کاهشی. فقط مقدار ثابتی از درد و تحمل. این تصویر شدت بگیره و پس زمینه ی اصلی همه چیز شه. ترس از ثبات. ترس از جاودانه ها. عرق سرد از هر پرزنت پرفکت یا ماضی نقلی مسخره ای.
تصور امکان ممتد شدن ناامیدی، یعنی بُعد یافتنش. یعنی یه مفهوم انتزاعی مثل خوره به جون آخرین تلاش های واقعیتت بیفته و جای خالیت، مثل یه گودال، روی زمین، صندلی یا تخت، خاطره ی انتزاعیت رو یادآور بشه.
علاقه به جاودانگی آیا نشونه ی درک نکردنش نیست؟
راستی، چرا؟
دو.
خلأ. توده ی غلیظ مه خاکستری، نگم دود که ربطی به سیگار پیدا نکنه، تقلای موجود جسیمی اما حس میشه. فریاد و بی صدایی، گفتن و نافهمی، پله و زیرپای خالی، مشت زدن و اصابت نکردن، تهوع و معده ی خالی، لیزر و تلاش های گربه، دم و ورود آب به مجاری تنفسی، به هر حال، تو از اون، کاری رو می بینی که کردی و نشد و غافلگیر میشی باز هم. برای هزاربار حتی ممکنه غافلگیر شی. امتداد غافلگیری، غافلگیر شده ام. وای. وای. وای.
اون مه. توی حقیقی. مثال نیک سپیده. اصالت با وجود و ماهیت، همزمان. از هایزنبرگ حرف نمی زنم. پشت اون مه، مه جاودانه، چیزیه که وقتی بین دو تا آینه وایسی، یه جایی، شکل می گیره.
به خدا چرت نمی گم. هیچ وقت نمی گم. سعی کنین بفهمین. سعی کنین بفهمین.
+ من به پوچی دست زده م و الان پوچی ای شدم. اگر روزی حقیقتی در کار بود و کسی ازش به صراحت حرف زد، تا ابد مدیون میشم. [امتداد ابدیت]
برچسب:
نویسنده: باران کمالی