شاید فقط یه تصویر ذهنی ساده ست.
ولی اگه بگی سبزرنگ، سبز جالبی تو ذهن آدما میاد معمولا و بازخورد مثبته اما بوی سبز حتما چیز بدیه.
دقیقا، این روزا، شبیه مهره های یه تسبیح بنفش عمیقن. همونی که همه میگن. صدای خوردنشون به هم حتی تو گوشم هست. کند، دوست نداشتنی، دلهره آور و در عین حال بوی بنفش غلیظ و فاسدی دارن.
قول میدم برگردم به طولانی نوشتن و الکی ننوشتن خواننده ی محترم دوست داشتنی. دیده شدن توسط آدما وقتی نبودی مچاله و گره خورده م کرده. از شدت انتزاعی بودن انگار نقش روی کاغذم، با چند تا تار رگ، وصل به واقعیت. خودمم خسته شدم چند وقت پیش. درست میشه. لااقل نمی ترسم مثل سگ.
پ.ن: درون من، یک زن خیلی خیلی خیلی خشمگین هست که یه مدت از تفریحاتش، مثل یک عقده ای واقعی، تصور اجرای هنرهای رزمی روی تمام همشهریانش بود. این خشم سرکوب شد. حسی که سرکوب شه، مثل جوهر توی آب، میپیچه و میپیچه و پخش میشه. چه زهرآلود شده م، چه برج زهرماری شده م من.
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: باران کمالی